روزی فرعون خوشه انگوری بدست داشت و میخورد ناگاه شیطان بصورت مردی داخل مجلس شد ، فرعون گفت آیا کسی هست که این خوشه انگور را مروارید کند ؟
شیطان گفت : بلی من ، پس اسمی از اسماء الله را خواند و آن خوشه انگور مروارید شد فرعون تعجّب کرد و گفت عجب استادی بوده ای .
ابلیس گفت از این عجیبتر آنکه با این کمال و استادی که من دارم مردم مرا به بندگی قبول ندارند .
و تو را با این خریّت و بی کمالی به خداوندی قبول دارند این را بگفت و غایب شد ....
خود کشی
شخصی نزد طبیبی رفت و اظهار کرد که سه روز است بیمارم و هیچ رغبت به غذا ندارم و ضعف زیاد بر من مستولی شده است . طبیب نبض او را گرفت و پرسید که امروز چه خورده ای ؟ گفت چیز درستی نخورده ام . طبیب گفت : آخر چه خورده ای ؟ گفت : چون برای معالجه اینجا میامدم از در دکّان کلّه پزی رد شدم تازه در دیگ را برداشته بود . بوی کلّه بر دماغم خورد مرا خوش آمد نزد او رفته۳ کلّه و ۱۲ پاچه گرفته و با یک من نان خوردم تو یک کلّه و دو پاچه و نیم من نان فرض کن .
بعد به شیرینی رغبت نموده دو من حلوای بادام گرفته خوردم تو یک من فرض کن .
بعد به دکّان میوه فروشی رسیدم دیدم انگورهای خوبی دارد پنج من انگور گرفته خوردم تو دو من فرض کن .
طبیب چون این بیانات را شنید گفت تو نیز حساب نگاه دار .
شش ماه به سرسام مبتلا می شوی تو سه ماه فرض کن .
بعد از آن دو سال به مرض دق مبتلا می شوی تو یک سال فرض کن .
بعد از آن هر دو چشمت کور می شود تو یک چشم فرض کن .
بعد از آن هر دو پایت شل می شود تو یک پای فرض کن .
بعد از آن به درد شکم بمیری .
و چون تو را در قبر نهند و صد خروار خاک بر بالای تو ریزند تو پنجاه خروار فرض کن ...
ادامه مطلب
