تبليغاتX
دانشجویان کامپیوتر دانشگاه آزاد اسلامشهر

دانشجویان کامپیوتر دانشگاه آزاد اسلامشهر
 
مذهبی - آموزش - جزوه دروس - دانلود - تازه ها - ورزشی و...

شهریار قنبری میگه                         به گفته داریوش

مارو باش رو چه درختی اسممونو جامیزاریم ما رو باش

قسمی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم ما رو باش

به هواداری تو شیشه میخونرو باسنگ شکستیم نارفیق

سنگو شیشه اگه دشمن منو تو که موندگاریم ما روباش

چشم خوشکیده داره به ناودون کوچه حسادت میکنه

مابه این بغض سمج گفته بودیم ابربهاریم ما رو باش

غزل کوچه ی ما غلندرای پیرو عاشق که اینه

فکر تازه عاشق پیاده باش

ما که سواریم

ماروباش

ایناروباش


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط حسین خمامی

 

آخه چجور دلت اومد  ................  تنهام بذاری و بری

  آخه مگه حرفی زدم  ................  زخم زبونی من زدم

  آره همش بهونه بود  ................  مسئله یار دیگه بود

  دلت هوایی شده بود  ................  کارم از کار گذشته بود

 برو با یارت عزیزم  ................  رها کن این تن منو

  الهی صد ساله بشه  ................   عشق قشنگت عزیزم

  اما یه قول بهم بده   ................  یارتو تنها نذازی

  که مثل من اسیر بشه  ................  آواره از خونه بشه

  منم یه قول بهت میدم   ................   یه روز فراموشت کنم

  قلبمو سنگیش بکنم   ................  عشقتو خاکستر کنم

  اگه یه روز خواستی گلم  ................  کسی رو نفرینش کنی

  بگو که مثل من بشه   ................   زجر جدایی بکشه


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط مدیر : شاهین نعمتی



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط 

بچه عقاب‌ها با حرص و ولع مشغول خوردن لاشه‌ی کبوتری بودند و مادرشان با مهربانی آنها را نگاه می‌کرد و کبوتر چشم انتظار، در تاریکی شب دعا می‌کرد که فرزندش به سلامت به خانه برگردد.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط حسین خمامی

یادگاری شما
love

میدونی غم دیدنو زجر کشیدن خیلی سخته

دلمو تو غبار نامهربونی ها شکستن

قلبمو له کردن هر دم احساس میکردم قلبم تو مشت یه نامرد

داره فشرده میشه صدات کردم صدامو نشنیدی

قلبمو ندیدی ولی من نا امید نشدم همیشه با خاطره هات بودم

با یاد اون چشات اون دستای توانات

اون بوی نوازشگر موهات منم که خراب و مست بودم همیشه

نمیدونم چیکار کنم با عشقت با لبخندت با...

پرنده کوچیک دلم زیر هجوم نگاهای سنگینت له شد

میشه پرنده قشنگمو آزاد کنی منو نوازش کنی

دارم میمیرم دارم از بین میرم اما تو

تو بی اعتنایی...............!!!!!


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آذر 1387 توسط امیر تکاور

‹‹ نامه ای برای تو .... ››

هنگامی که تمام موجودات به خواب رفته اند قلم برمی دارم و سینه خود را می شکافم :

ای بهترینم ، عشق تو همانند ستاره ای در درون من می درخشد ، من قلبم را که جز پاکی و صفا چیزی به همراه ندارد را برایت می فرستم.

می خواستم هدیه ای به تو بدهم ،

گل گفت : " مرا بده که مظهر پاکی هستم "

خار گفت : " مرا بده تا تیغی در چشم دشمنانش باشم "

در این هنگام قلبم گفت : " مرا بده تا در همه حال و همه جا با او باشم "

گفتی : " هن.ز مخت کامل نشده کوچولو! "

گفتم : " می دونم! متاسفانه اگر عاقل بود به تو علاقه پیدا نمی کرد! "

گفتی : " اگر چشمات منو می خواست تو نگاهت می مردم "

گفتم : " اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم! "

گفتم : " نمی دونی تنها آرزوم این که گرمای دستای تو رو حس کنم تا جونم رو بهش بسپرم! "

گفتی : " دوتاش مال تو! "

خندیدی و آن لبخند تو بود که خنده بر لبانم آورد و همزمان اشک را نیز از چشمانم سرازیر کرد. اشکم از چه بود نمی دانم !

دوباره گفتی : " آخه این عشق های این دوره زمونه که همه به هم می ورزن معنی نداره عزیز دلم! "

گفتم : " پس این که من به تو می ورزم چیه؟! "

گفتی : " آخه عزیزم ، تو .... "

حرفت رو قورت دادی دیگه چیزی نگفتی. هرچی التماست کردم که بگی نگفتی.... و بعد از اون سکوت بود و سکوت و سکوت .... و من و تو توی اون سکوت! عجب سکوت لذت بخشی بود اما احساس می کردم اون حرفی که تو   می خواستی بهم بزنی یه جور توی دلت موند و حالا می فهمم که اون حرف همیشه بین من و تو موند و حرفی بود که باید زده می شد .... اما نشد!

صدات تو گوش من طنین انداخته و هنوز داره تو گوشم می پیچه : " آخه این عشق های این دوره زمونه که همه به هم می ورزن معنی نداره عزیز دلم! " حرفت رو باور نکردم! شاید یه روز باور کنم اما الان ..... نه!!!

اما به راستی تو راست می گفتی ؟؟؟؟

منتظرم خدا پشت و پناهت عزیزکم


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آذر 1387 توسط امیر تکاور

به  چشم  من نگاه نكن ،  دوباره  گريت  مي گيره  

ساده   بگم   كه  عشق من ، بايد تو قلبت بميره

فاصله بين من و  تو  ،‌ از  اينجا  تا  آسموناست

خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

قسم نخور كه روزگار ،  به  كام  ما  دو تا  نبود

به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا  نبود

بگو  تا   وقتي   زنده‌ام  ،  نگاه  تو  سهم  منه

هر  جاي  دنيا  كه  باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

براي اين  در  به  دري  ،  تو  بهترين  گواهمي

دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 توسط 

گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت

گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن

آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن

گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم

بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم

گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم

بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم

گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم

تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم

گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد

گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد

گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد

واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد

گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه

یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه

گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن

واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن

گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن

واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن

گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه

دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه

گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه

حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه

گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من

توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن

گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت

واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 توسط 

یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟

مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟

یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم

یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟

چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه

یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟

هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه

یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟

یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم

یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟

دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت

یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟

درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت

یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟

تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟

یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟

میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه

یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟

یه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشه

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 توسط 

اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش...

اگه گوشات پرسيد بگو نشنيدمش..

اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست...

اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوستش داری...


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 توسط امیر تکاور
کاش بودي تا دلم  تنها  نبود  تا  اسير  غصه  فردا  نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و  دريا  نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا  نبود
کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين  زندگي  زيبا  نبود
و کاش بودی...

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط مدیر : شاهین نعمتی
دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست
                                                    پس مزن آتش به جانم چون که جانم جان توست
گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت
                                                    پس  از  آن  هر  ذره از خاکسترم خواهان توست
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط مدیر : شاهین نعمتی
 ای عشق مدد کن که به سامان برسیم                چون مزرعه تشنه به باران برسیم

 یا من     برسم به یار                 یا     یار      به من

یا هردو بمیریم و به پایان برسیم


منبع:حرف دل


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط 

يه دختر و پسر خيلي همديگه رو دوست داشتن اما دختره کور بود، اون دختر به پسره گفت اگه يه روزي چشام خوب بشه قول ميدم تا آخر عمر کنارت بمونم بالاخره يکي پيدا ميشه و چشماش رو به دختره اهدا ميکنه وقتي دختره نگاه ميکنه ميبينه پسره هم کوره و دختره به پسر ميگه برو نمي خوام هيچ وقت ببينمت... پسره در حالي که داشت ميرفت گفت: مراقب چشمام باش


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط 

مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است .
مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط 
واژه مهربانی یعنی این:
 

کودکی که در دفتر نقاشیش خورشید را با رنگ سیاه می کشد تا پدر کارگرش در زیر نور آفتاب نسوزد...


 

یاد خداوند:

 

در آن لحظه که همه برای باریدن باران دست به دعا شده بودن ِ یاد خداوند با آن کودک فقیری بود که چکمه هایش سوراخ است...

 

نی نی


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط امیر تکاور

با اشک شوقی بر جاده ی قلبت قدم نهادم و پرچم عشق را در بلندای آن قرار دادم تا هوا خواهانت بدانند که تیر عشقت بر قلبم نشسته است ...
مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است .
مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط 
 از پرنده آسمان پرسیدم:عشق چیست؟

پاسخم داد رهایی.

از جغد پرسیدم:

به من گفت تنهایی

از گل سرخ پرسیدم:

گفت نمی دانم.

و اگر از من بپرسی،خواهم گفت:

احساس بین من و تو

و تو چه می گویی؟؟؟؟؟

منبع:حرف دل


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط 
غصه دارم

            گله دارم

                       من از خدای خود فاصله دارم

میان این همه مردم

                        منم که یاری ندارم

کوله بارم پرشد, از عشق

                        عشق ظاهر ,درونش از غم

روی قلبم پا گذاشتم

                       خاطرتم را جا گذاشتم

وقتی رسیدم به عشق

                        عشق هم گفت:تو را نمی خواهم

برگشتم میون خزان

                       پر کردم از اشک کوله بارم

هنوز غصه دارم

                      گله دارم

                                    من از خدای خود فاصله دارم       


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط 

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط حسین خمامی

وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است

 وقتي که خنديديم گفتن ديونه است

 وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره

 وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش

وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه

 وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه

 حالا ام که عاشقيم مي گن گناه


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط 

روزای خیلی طلایی یادته؟                                 روز ترس از جدایی یادته؟

موهای شونه نکرده یادته؟                                چشمک از پشت یه پرده یادته؟

عکسمون تو قاب عکسو یادته؟                           بله بدون مکثو یادته؟

دستمون تو دست هم بود یادته؟                          غصه هامون کم کم بود یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟                             دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهرو آشتی یادته؟                                هیچ کس و جز من نداشتی یادته؟

رویاهای آسمونی یادته؟                                   قول دادی پیشم بمونی یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟                             ببینم اول قصه یادته؟

عصر ابراز علاقه یادته؟                                  خبر خوش کلاغه یادته؟

دست گرمت تو زمستون یادته؟                          شونه ی من زیر بارون یادته؟

واسه ی خنده اجازه یادته؟                               اونا که می گفتی رازه یادته؟

پنهونی سر قرارا یادته؟                                  تاخیرات توی بهارا یادته؟

دساتو می خوام بگیرم یادته؟                           راستی تو،بی تو میمیرم یادته؟

دونه دادن به کبوتر یادته؟                               خاطرات توی دفتر یادته؟

زیر اون درخت گیلاس یادته؟                           با دو تا شاخه گل یاس یادته؟

فکر بودنت تو قایق یادته؟                               تو به من گفتی شقایق یادته؟

نامه بدون امضا یادته؟                                   اسم مستعار رویا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟                      مستجاب شد دعامون یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟                             چشامون شد مث رودا یادته؟

یه روزی ازم بریدی یادته؟                              خط رو اسم من کشیدی یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟                      گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟

چش من به چشمت افتاد یادته؟                      کاری که دست دلم داد یادته؟

حالا اومدم همون جا وایسادم                        که تقاضای تورو جواب دادم

 اما قول دادم به قلبمو خدا                            دیگه دل ندم به عشق آدما

   امیدوارم بپسندین.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط 

 

بهم خبر دادن هوایی شدی                                       خاطر خواه یه مو طلایی شدی

حکم تو رو دادگاه قلبم داده                                     محکوم به جرم بی وفایی شدی

اسم جدایی میومد میمردی                                       چی شد که عاشق جدایی شدی

گفتی که ما تو عشق هم اسیریم                                چی شد که راهی رهایی شدی

فدای چند نفر می شی تو یک روز                            بازم شنیدم که فدایی شدی

خوش به حال اون که باهاش تو حالا                          مثل روزای آشنایی شدی

این دفعه اون اهل کجاست عزیزم                            راس بگو این دفعه کجایی شدی

باز تو روخام کرد دو سه تا حرف خوب                     باز جادوی لحن لالایی شدی

بذار یواش،یواش بگم عزیزم                                  مرتکب عجب خطایی شدی

بدون اونم مثل خودت بی وفاست                             نیا پیشم رد نهایی شدی


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط 

یادت میاد چی شد که من یک دفعه عاشقت شدم                بدونه این که بذاری سوار قایقت شدم

یادت میادوقتی بهت گفتم چقدر دوست دارم                     گفتی ببین من فرصت این قصه هارو ندارم

یادت میاد دل تورو یه جایی برده بود                            اونوقت دل من خودشو به چشم تو سپرده بود

یادت میاد حتی یه بار دلت واسه دلم نسوخت                  چشات یه بار نگاهشو به چشم عاشقم ندوخت

یادت میاد اون روز که سر قرار نیومدی                      پیغام فرستادی برام،که خوب تو ذقه من زدی


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط 
نحوه پاک کردن ويروس Virus Win32/Jeefo يا SVCHOST.EXE
 
 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط حسین خمامی
دیدی دلم شکست.....

دیدی که این بلور درخشان عمر من،

 بازیچه بود.....

دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من،

از دست کودکی،

که ندانسته قدر آن،افتاد بر زمین،

دیدی دلم شکست......

کودکی هشت ساله بودم، به من آموختن همه را دوست بدارم حال که دوستش دارم می گویند فراموشش کن.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط 

یه نفر........

یه جایی..........

تمام رویایش لبخند زیبای توست.

و زمانی که به تو فکر می کنه احساس میکنه تمام زندگی واقعا با ارزشه!

پس هر وقت احساس تنهایی کردی،بدون که

یه نفر....

یه جایی....

در حال فکر کردن به توست.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط 

در بازی دل نگاه من مست تو بود       هر برگ دلم شکسته پا بست تو بود

من شاه دلم را به زمین انداختم         اما چه کنم که تک دل دست توبود

 

بیا..!

در شب خیس مژه هام، یه شب بیا قدم بزن

با رقص تلخ اشک من، ساز دوست دارم بزن

اتاق آرزوهامو، خیلی مرتب چیدمش

بیا و با یه چشمکت، اتاقمو بهم بزن

می خواستم از نگات بگم، دوباره لغزید قلمم

قصه نویس رویاها، بیا واسم قلم بزن

بگو دوسم داری یا نه؟ یه جور بهم نشون بده

بقیه ی زندگیمو، با این جواب رقم بزن

به جای ابرا واسه تو، شب تا سپیده باریدم

به خاطر هر کی می خوای، تو لااقل یه نم بزن

اون عکسی که ازم دیدی، توش یه چیزایی کم داره

تو جای من رو گونه هام، هاشور زرد غم بزن

بگو تو زندگیت کیه، رد نشو از سوال من

زیر جواب نقره ایت، چندتا برام قسم بزن

مجنون چی رو بلد نبود، که لیلی قسمتش نشد

تو هم توی طا لع من، نقش بد ستم بزن

عاشقی سخت و آسونه، بستگی به دلت داره

دوس داری بهتر بدونی، یه سر به این دلم بزن

نامه باید خودش بیاد، تا بنویسیش واسه من

تو خلوتت سری به این، یه حس محترم بزن

پیش خودت نگو که عشق، همیشه عشقای قدیم

بیا یه بار از عشقای، قشنگ حالا دم بزن

سخته ولی جور دیگه، شعرو باید تموم کنم

دلم که رفت چیزی اگه، مونده بیا ازم بزن

زخمتو، زحمتو می خوام، هردو واسم مقدسه

چه خنجر و چه عشقتو، فقط واسه خودم بزن

یه وقت اگه تنها شدی، با عشق و سازو زمزمه

به خاطر من یه بارم، من به تو می رسم بزن...

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط امیر تکاور

 !اشک حسرت من یادگار محبت توست!

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوزو نوايي نکنيم گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم ...

جملات عاشقانه:

ای یار٬ افسوس اشتباه هایت را مخور. به آنها ببال. تو شهامت آن را داشته ای تا چیزی از خود مایه بگذاری!

 زندگی مثل يه ديكته اس هی می نويسيم، هی غلط می نويسيم، هی پاك مي كنيم دوباره هی می نويسيم، هی پاك می كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه:   برگه ها بالا...!

همیشه این افرادِ ناشایست هستند که به قدرت میرسند٬ چرا که اگر فطرتا ناشایست نبودند٬ به قدرت نمیرسیدند!

فکر نکن وقتی ازت دورم یعنی فراموشت کردم نه, فقط دارم بهت فرصت میدم که دلت برام تنگ بشه!

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم .عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم. دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم!

در زندگي به دو چيز هيچوقت اعتماد نكن:اول به عشق  دوم به خورشيد چون هر دو غروب خواهند كرد...!

دیروزی هاراببخش به امروزی ها نگاه کن فرداها خود خواهند شناخت تو را...!


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط امیر تکاور

"به نام  او , به یاد تو"

تولد!    زندگی !   مرگ !

تنها چیزی که به آیت حلقه ی تکرار معنا می بخشد وجود عشقیست که در سرشت این آفرینش گره خورده است هفت روز آفرینش , هفت روز عاشقی و نگاشتن تمام ذرات آفرینش با قدرت عشق هفت روز برای معشوقی که به فرزند خود عشق می ورزد و روحش را با نفس خویش به ملکوت خود برد و زندگیش را با عشق به نقش کشیدمعبودی که خود بی نیاز است وعشق می ورزد  و معشوقی که خود نمی داند که برگزيده است .

 

ای کاش می دانستی که:

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

زندگی تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی کوششو جاری شدن است

زندگی هوس ودیدن و نادیدن است

زندگی جوشش جاری شدن است

تا به جایی که خدا می داند

زندگی آتش و آتش هم دود است وفغان

زندگی آینه رنج وعذاب است وخزان 

زندگی قصه یک زندانی است

زندگی آه فغان شب یک اعدامی است وبس...

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط امیر تکاور

سلام

همه چیز به سادگی همین سلام تموم می شه وقتی توی لحظه های شادیت غرق می شی یادت می ره از روزهایی که غمگینند و قراره که بعد از این بیان وقتی تو شادیهات می خندی یادت میره که یه روزی دلت برای همین روزاو ثانیه ها تنگ میشه. اگه بخوام توی شادی هام به فکر این باشم که این روزا تموم می شه یا دلم برای این لحظه ها  تنگ می شه  چی می شه  حتما تو اوج خنده و شادی اشکهام میاد دلم می خواهد زمانه رو با چنگ و دندون نگه دارم ولی هیچ فایده ای نداره من بخواهم یا من نخواهم زمان میگذره شاید هم بخا طره همینه که دلم براشون تنگ می شه  چون دیگه بهشون نمی رسم و دیگه هرگز بر نمی گردن  ... 

 

 

 

 پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ 

 

بااینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطره تو بهش گفتم به خاطره هیچکس.

 

پرسید به خاطره چی زنده هستی؟

 

با اینکه دلم فریاد می زد "به خاطره تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطره هیچ چیز.

 

ازش پرسیدم تو به خاطره چی زنده هستی؟

 

در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطره کسی که به خاطره هیچ زنده است.

 

گفتمش : دل می خری ؟

 

پرسید: چند؟

 

گفتمش : دل مال تو ,تنها بخند!

 

خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پاییش روی دل جا مانده بود.

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط امیر تکاور

"به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد"

 چه مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم.

 برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست!

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی پرهایش را بزن خاطره پریدن با او کاری میکند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.

 

خدایا تو را میپرستم و تنها تو را دوست دارم

خدایا به من قدرتی عطا کن که بتوانم

آن باشم که تو می خواهی

خدایا تو را در بی کسی هایم با چشم و دل نظاره گر بودم

چگونه باید تو را بخوانم خود نمی دانم

خدایا این تویی که همه وجودم را به تو تقدیم میکنم .

 

در این شهر!

صدای پای مردمی هست که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تو را می با فند مردمی که صادقانه دروغ می گویند.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط امیر تکاور

 

خداوندا!

 

یاریم ام ده تا بیاموزم برای امروز زندگی کنم.

 

دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم.

 

جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دلسرد کند از انجام آنچه در دل دارم.

 

به یاد داشته باشم که جهان نیازمند آفتاب لبخند های هر چه بیشتر است ، یادم باشد که سهم خود را ادا کنم

 

پل هایی بسازم به جای دیوار.

 

در همه کس از آنچه دارند بهترینش را بیابم و به نقش ظاهر خویش زیبایی درونشان را به آنان بنمایم

 

به خاطر نگه دارم که بی دوست و معشوق ، زندگی هیچ است و سپاس آن بدارم که با ایشان همه چیز تواند شد .

 

دریابم که وسعت زندگی فراروی من است.

 

اما چنان عظیم که یه لحظه اشتباه نباید کرد.

 

کار کنم تا رسیدن به هدفهایم و بدانم که به دست خواهند آمد .

 

و به جانب رویاهایم دست بر آرم ،‌با توان با تصمیم و با ایمانو سرانجام بدانم که زندگی با من سازگار است اگر من بکوشم که با زندگی سازگار باشم .

 

و در آخر کمکم کن تاهیچ وقت عاشق نشوم.

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط 

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرتت بنگرد .

به دلی دل بسپار که جای خالی برای تو داشته باشد .

دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته باشد .


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط 
درباره وبلاگ

این وبلاگ به عنوان یک وبلاگ گروهی توسط چند تن از دانشجویان رشته کامپیوتر دانشگاه آزاد واحد اسلامشهر تاسیس شده است
sh.nemati68@yahoo.com